خرید بک لینک
من خویشاوندِ نزدیکِ هر انسانی هستم، که خنجری در آستین پنهان نمیکند...

شاملو

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

کمتر حرف زدن، و بیشتر نگاه کردن به جهان...

*فروغ

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

ستارههای عزیز

ستارههای مقواییِ عزیز

وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میتوان به سورههای رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟!

فروغ

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

حرف زدنهای کتبی مرا از نوشتن باز میدارد. به گمانم شاعرها و نویسندهها در عصری که نه مسیج بود نه تلگرام نه چه و چه و چه...خوشبختتر بودند. وقتی فقط با هم وعده میکردند و گاهی هم برای هم نامه مینوشتند یا حتّی تلفنهای ۳ دقیقهای، اوجِ ارتباطشان بود. چقدر همه چیز دور و خوب بود. حالا همه در دسترسیم. کسی برای کسی تلاش نمیکند. چون هر کسی هزاران جایگزین دارد...انگار همه چیز تقلّبی است، و احساساتِ آدمها دروغتر از هر دروغی است... چقدر این روزها دلم میخواهد حداقل در عصر فروغ زندگی میکردم... وقتی که هنوز موبایل و اینستاگرام و سوشیال مدیاها نبودند و حتّی وبلاگ هم نبود... فقط تلفنهای سه دقیقهای بود و نامهها و روزنامهها و کتابها... خدایا من دیر به دنیا آمدهام... من خیلی دیر به دنیا آمدهام... من باید در عصری بودم که باد لای موهایم میپیچید و موهایم را نوازش میکرد...بیآنکه نگران افتادنِ چیزی به نامِ شال باشم...و جز قلمپر و کبوترهای نامهبر، و جوهر، و تلگراف برای متموّلها، هیچ راه ارتباطیِ دیگری نبود...یا شاید باید در دهکدهای در جغرافیای دیگری میزیستم...یا روی قایقی در ونیز...تا بتوان

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت...

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

گفتم: تو همه عمرم زمانهای زیادی بود که واسه فرار کردن ازش جنگیدم. حتّی میتونم بگم سالها بود ازش فرار میکردم. میجنگیدم باهاش. با نوشتن میجنگیدم. با واژهها. حتّی با کتاب خوندن. با هرچی کاغذ و قلم. منو به اسارت میکشوند، حبس میکرد. مثل یه درد بود. مثل بوکوفسکی که رو اسبها شرط بندی میکرد تا از نوشتن فرار کنه...منم فرار میکردم...ولی داشتم با خودم میجنگیدم، داشتم از خودم فرار میکردم...گفت: تو اسب داری؟نهپس شرط بندی میکردی؟نهپس چطوری فرار میکردی؟با حرف زدن با آدما... + این را برای خودم مینویسم که در خاطرم بماند: همیشه شاگردانِ اخراجی، انگیزههای بیشتر و قویتری دارند. و در این مورد هرگز استثنایی وجود نخواهد داشت، اگر آن شاگرد، به معنای واقعیِ کلمه و با تمامِ وجود، پذیرا و عاشقِ آن آموختن و آن هنر باشد و آموختن برایش، بسیار ارزشمند باشد...اخراج برایش به مثابه یک پلّهی صعود خواهد بود، پلّهای که از درّهی عمیقِ شکستگی و اندوه و اشک، عبور کرده است...

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

جنگیدن با احساساتِ خود، از بیهودهترین کارهاست...

متاسفانه باید پذیرفت. پذیرفتن، یکی از مهمترین چیزهاست در زندگی...

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

من اینستاگرام ندارم و از هیچوقت نداشتنش راضی و خشنود هستم. امّا صفحاتِ محدودی در آن را دنبال میکنم. آن هم با کمکِ گوگل. این روند هم برای من و هم برای گوگل، فرسوده کننده و طاقت فرساست. پس در اقدامی انسان دوستانه، بلاگفا و اینستاگرام را با هم آشتی خواهم داد و صفحاتی را که در اینستا دوست دارم، در وبلاگ لینک میکنم، تا راحتتر در دسترسم باشند. شما هم از این قانون شکنی راضی باشید. اگر روزی تعداد صفحاتی که در اینستا دنبال کردم، بیشتر از ۲۰ عدد شد، آن وقت عضو اینستاگرام میشوم. که بعید میدانم. ندا آمد که اینها را برای که مینویسی و از چه رو توضیح میدهی وقتی کسی اینجا نیست؟ پاسخ رفت! که برای خودم...و نیز از آن رو.

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

صفحه بندی